خرید بک لینک

راستی چه کسی باور کرد

خانه لرزید و میان وحشت ما

زندگی جان داد و رفت

و فقط ترس , رفتنمان را میدید

که چرا ترس از ماندن داشتیم

چه کسی باور کرد

خانه لرزید و چشم به هم زدنی

زندگی از اول شد

از همان لحظه که فهمیدیم

زندگی لرزه ای بیش نبود

خانه لرزید و خدا

پشت ترس هایمان فراموش شد

و میان فرار برای زندگی کردن

ترس رفیق فراموشی شد

مرا ببخش که از ترسم

خدایم را فراموش کردم

نمیدانم در آن لحظه

تو را چگونه به یاد داشتم ...

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 19:05

میگن مهم ترین اتفاقات زندگی هم به وقتش اگر اتفاق نیفتد مزه اش را از دست میدهد ! تــــــــو را درست در همین لحظه در همین حال در همین فصل پاییز کنار همین روزهای کسل کننده ام میخواهم نمیدانم , آمدنت سال ها بعد برایم رخ دهد چه میشود نه اینکه آن روز ها را دوست نداشته باشم , نه ولی قبول کن انتظار زیادش آدم را را خسته میکند من از احساسی که این رزوها حیف میشود حرف میزنم از دوست داشتنی که باید کنار گوش ت زمزمه کنم و کیفی که از دیدن صورتت وقتی با شنیدنش سرخ میشود میگویم من نبودنت را هر روز مثل یک بغض میخورم و میترسم از هضم نبودنت گلایه ای نیست اما باید بدانی اینقدر دست نیافتنی شده ای گاهی حتی نوشتن هم برایم سخت میشود شاید حرف های دل تو هم همین باشد و دیگر انتظار تو را حتی به نوشته هایم نمیکشاند شاید همین حال زمان و این فصل دیگر نمیخواهد تکرار شود شاید خواسته ای از بام این خانه پرواز کنی بامی که دل را در آن گره کرده ای من منتظرم منتظر همان روزهایی که دوباره تکرارش کنم من معجزه این انتظاره رو به پایان هستم ولی میترسم انتظار به پایان برسد و دیر شده باشد از اینکه کسی منتظر نباشد ...

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:54

مثل همان ترسی هستم

که هنگام زمین لرزه درکش کردی

ترس از دست دادن دلخشوهایمان

ترس همین نبودن های الکی

من سال هاست بعد از دیدار تو

این لرزش را تجربه کردم

و هر روز زمین لرزه ای به قدرت نبود تو

زندگیم را در هم میلرزاند

من ویران شده ی عشق تو هستم

و روزها بعد از ویرانی

در خیالاتم کاخ عشق تو را از نو میسازم

و به خود نوید یک روز بهتر را میدهم

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 17:48

سلام معشوق ام تو تنها مخاطب این دلنوشته ها هستی و میخواهم با تو با یاد تو به سرحد عشق برسم به نام تو و به یاد تو که از همان نوشته های اولمان دلبسته به تو شدم و با دستان تو که مرا بند خود کرد آغاز میکنم ولی حال دوری آغاز دیگری را برایمان رغم زد آغازی که میشود بار ها گفت به نام خداوند دور و نزدیک خداوندی که قلب را از عشق و عشق را از قلب آفرید و تو را درون سینه ام جا نهاد تا برایت از عشق و گاهی از دردهایم بنویسم و اینگونه تمام نوشته هایم را وقف نگاهت میکنم که شاید لحظه ای مرا اینگونه که هستم در قلبت دوست بداری ...

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 17:48

گاهی فکر میکنم شدیم عکس پرفایل

چه سریع جامونو عوض میکنن

و بیخیال در فکر این نیستیم

که شاید کسی با پرفایلمون زندگی میکنه

گاهی کوچکترین حرکت

دنیای یک آدم رو جابجا میکنه

گاهی , وقت گذاشتن برای خوندن یه نوشته

که شاید آرزوی نویسنده فقط خونده شدن باشه

گاهی هم اصلا یادمون میره کسی هست و منتتظر ...

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 0:34

آه که اگر میدانستم

روزی صدایم را میشنوی

و مرا به فراموشی میکشانی

هرگز سکوت غمنگیز خود را

آسوده نمی شکستم

که حال منتظر نوشته ای از تو باشم

من ناخدای این کشتی فراموشی هستم

که گاه گاهی در این دریای غم

لنگر دل گاهی به ساحل خاطرات و یاد من بودن گیر میکند

و هر روز روزی چندین بار برای من خورشید غروب میکند

و دل کندن از ساحلی چون تو

کشتی مرا به اعماق فراموشی میسپارد

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 0:34

صفحه بندی