راستی چه کسی باور کرد
خانه لرزید و میان وحشت ما
زندگی جان داد و رفت
و فقط ترس , رفتنمان را میدید
که چرا ترس از ماندن داشتیم
چه کسی باور کرد
خانه لرزید و چشم به هم زدنی
زندگی از اول شد
از همان لحظه که فهمیدیم
زندگی لرزه ای بیش نبود
خانه لرزید و خدا
پشت ترس هایمان فراموش شد
و میان فرار برای زندگی کردن
ترس رفیق فراموشی شد
مرا ببخش که از ترسم
خدایم را فراموش کردم
نمیدانم در آن لحظه
تو را چگونه به یاد داشتم ...
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
مثل همان ترسی هستم
که هنگام زمین لرزه درکش کردی
ترس از دست دادن دلخشوهایمان
ترس همین نبودن های الکی
من سال هاست بعد از دیدار تو
این لرزش را تجربه کردم
و هر روز زمین لرزه ای به قدرت نبود تو
زندگیم را در هم میلرزاند
من ویران شده ی عشق تو هستم
و روزها بعد از ویرانی
در خیالاتم کاخ عشق تو را از نو میسازم
و به خود نوید یک روز بهتر را میدهم
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
گاهی فکر میکنم شدیم عکس پرفایل
چه سریع جامونو عوض میکنن
و بیخیال در فکر این نیستیم
که شاید کسی با پرفایلمون زندگی میکنه
گاهی کوچکترین حرکت
دنیای یک آدم رو جابجا میکنه
گاهی , وقت گذاشتن برای خوندن یه نوشته
که شاید آرزوی نویسنده فقط خونده شدن باشه
گاهی هم اصلا یادمون میره کسی هست و منتتظر ...
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
آه که اگر میدانستم
روزی صدایم را میشنوی
و مرا به فراموشی میکشانی
هرگز سکوت غمنگیز خود را
آسوده نمی شکستم
که حال منتظر نوشته ای از تو باشم
من ناخدای این کشتی فراموشی هستم
که گاه گاهی در این دریای غم
لنگر دل گاهی به ساحل خاطرات و یاد من بودن گیر میکند
و هر روز روزی چندین بار برای من خورشید غروب میکند
و دل کندن از ساحلی چون تو
کشتی مرا به اعماق فراموشی میسپارد
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور